Wednesday, May 02, 2007

فریادی... و دیگر هیچ


.فریادی و دیگر هیچ
چرا که امید آنچنان توانا نیست
. که پا سر یاس بتواند نهاد


***

بر بستر سبزه ها خفته ایم
با یقین سنگ
بر بستر سبزه ها با عشق پیوند نهاده ایم
و با امیدی بی شکست
از بستر سبزه ها
با عشقی به یقین سنگ برخاسته ایم

***

اما یاس آنچنان تواناست
!که بسترها و سنگ ها زمزمه ئی بیش نیست
فریادی
و دیگر
! هیچ

4 comments:

Anonymous said...

فرياد در باد سايه سروي به جا مي گذارد
بگذاريد در اين كشتزار گريه كنم
در اين جهان همه چيز در هم شكسته ...
افق روشنايي را جرقه ها به دندان گزيده اند
به جز خاموشي هيچ باقي نمانده
به شما گفتم
بگذاريد در اين كشتزار گريه كنم

Anonymous said...

شعر ميذاري اسم نويسنده رو هم بنويس
من كه ميدونم مال خودت نيس

Anonymous said...

فكر كنم همه بدونن اين شعر از كيه.
من كه نگفتم از خودمه!

Anonymous said...

!گريه كن