اولین یادداشت
شروع کردنش خیلی سخته
.چون تا حالا با کسی صحبت نکردم
دلیل اینکه تصمیم گرفتم شروع کنم به نوشتن حرفی بود که یکی از دوستام دیروز بهم زد. و متوجه شدم بدون اینکه بخوام خودم رو توی یه جو وحشتناک قرار دادم که اگه بخوام همینطور ادامه بدم روز به روز وضعم بدتر میشه.
خب ، بزرگترین مشکلی که من دارم خودم هستم. اینکه تا این حد پوچم داره ذره ذره وجودم رو از بین میبره والبته این موضوع دو جنبه داره یکیش پوچی انسانهاست که این زیاد آزارم نمیده و تقریبا باهاش کنار اومدم جنبه دیگه پوچی شخص خودمه ، که این داره منفجرم میکنه. شاید وقتی اینو میشنوین میگین اعتماد به نفسم کمه ، ولی اینطور نیست .من تقریبا یک سال پیش یه دفعه به خودم اومدم و دیدم که انگارچند سال توی این دنیا زندگی نمیکردم و تقریبا از همه چیز غافل بودم و تبدیل به آدم وحشتناک (حداقل از نظر خودم) شدم که فقط میتونه زنده باشه و رسما توانایی هیچ کاری رو نداره .البته منظورم از هیچ کاری کارهایی که به راحتی میتونستم انجام بدم ولی خب حالا نمی تونم. البته الان که تقریبا به خودم اومدم دارم تمام سعیم رو میکنم که این چند سال رو جبران کنم ، ولی واقعا سخته. این که این غفلت چطور شروع شد ، خودم هم نمیدونم. ولی همین موضوع به همراه یکی دو مسئله دیگه باعث شده یه جورایی خودم رو در ارتباط با بعضی افراد که واقعا دوستشون دارم و واقعا دوست دارم که روابطی نزدیک تر داشته باشیم محدود کنم. و این اصلا کار آسونی نیست.البته بازم میگم دلیل ایجاد این محدودیت فقط این موضوع نیست . و کم کم آمادگی لازم برای بیان بقیه موارد رو هم پیدا کنم که واقعا برام سخته ، چون یه عمره که دارم با این مسائل زندگی میکنم بدون اینکه به کسی بگم و حالا وقتی فکرش میکنم که قرار اینها رو شخص یا اشخاص دیگری هم بدونن حس خیلی بدی بهم دست میده.ولی از اونجایی که تصمیم گرفتم بنویسم بالاخره این کار رو انجام میدم
.چون تا حالا با کسی صحبت نکردم
دلیل اینکه تصمیم گرفتم شروع کنم به نوشتن حرفی بود که یکی از دوستام دیروز بهم زد. و متوجه شدم بدون اینکه بخوام خودم رو توی یه جو وحشتناک قرار دادم که اگه بخوام همینطور ادامه بدم روز به روز وضعم بدتر میشه.
خب ، بزرگترین مشکلی که من دارم خودم هستم. اینکه تا این حد پوچم داره ذره ذره وجودم رو از بین میبره والبته این موضوع دو جنبه داره یکیش پوچی انسانهاست که این زیاد آزارم نمیده و تقریبا باهاش کنار اومدم جنبه دیگه پوچی شخص خودمه ، که این داره منفجرم میکنه. شاید وقتی اینو میشنوین میگین اعتماد به نفسم کمه ، ولی اینطور نیست .من تقریبا یک سال پیش یه دفعه به خودم اومدم و دیدم که انگارچند سال توی این دنیا زندگی نمیکردم و تقریبا از همه چیز غافل بودم و تبدیل به آدم وحشتناک (حداقل از نظر خودم) شدم که فقط میتونه زنده باشه و رسما توانایی هیچ کاری رو نداره .البته منظورم از هیچ کاری کارهایی که به راحتی میتونستم انجام بدم ولی خب حالا نمی تونم. البته الان که تقریبا به خودم اومدم دارم تمام سعیم رو میکنم که این چند سال رو جبران کنم ، ولی واقعا سخته. این که این غفلت چطور شروع شد ، خودم هم نمیدونم. ولی همین موضوع به همراه یکی دو مسئله دیگه باعث شده یه جورایی خودم رو در ارتباط با بعضی افراد که واقعا دوستشون دارم و واقعا دوست دارم که روابطی نزدیک تر داشته باشیم محدود کنم. و این اصلا کار آسونی نیست.البته بازم میگم دلیل ایجاد این محدودیت فقط این موضوع نیست . و کم کم آمادگی لازم برای بیان بقیه موارد رو هم پیدا کنم که واقعا برام سخته ، چون یه عمره که دارم با این مسائل زندگی میکنم بدون اینکه به کسی بگم و حالا وقتی فکرش میکنم که قرار اینها رو شخص یا اشخاص دیگری هم بدونن حس خیلی بدی بهم دست میده.ولی از اونجایی که تصمیم گرفتم بنویسم بالاخره این کار رو انجام میدم


No comments:
Post a Comment